"زمان
مرگ "زمان بدی نمی تواند باشد، هستی من حربه ی خوبی بود برای فریب
کائنات...پس دو نوشته ام را تقدیم میکنم به"ساعت مردنم"که دور نمی بینمش.
1)
نه تو برمیگردی
نه من دوباره عاشقت خواهم شد
پس
اینقدر
مزه
مزه نکن
اشکهایِ
شووووووووورم را.
2)
در دستانِ
معشوقِ تازه ام
« هیچ نیست»
در آغوشش
نمی شود گم شد،
حتی...
حتی خرو پف هم
نمی کند!
مثل بچه ها نمی
خوابد،
نه پوستش سفید است،
نه موهایش مجعد؛
قدش به ابرها می
رسد
و
مردانه، می
خندد.
...دارد بیدار
می شود،
عطری تا عمقِ
جانم رسوخ می کند
در دستانِ تاااااااااااااااا
انتها گشاده اش،
-گلی نیست-
«هیچ نیست»
: صبح به خیر
"بزرگ آغوش".
+ پنجشنبه 28 شهریور138713:58 میروکیو
|