"من از عشق منع نشدهام، به عشق روی آوردم تا به آزادی دست یابم، تا آن حس تنهایی عجیب، که همیشه همراهم بود، با شعف حاصل از عشق، به فراموشی سپرده شود. دست یازیدن به جوهرۀ عشق، آنچنان مستی در شریانهایم جاری کرد که هرگز، به نوشتار درآمدنی نیست. شبحی از شادیِ معشوق بودن، هماره برایم یادآور نوع تازه ای از «زیستن» بود. به واقع هستی واقعی زمانی آغاز می شود که« عشق»، همان نوری که اسارت و دروغ و خودخواهی را در آن راه نیست، بر هستی مان تابیدن آغاز می کند.
من، از هستیِ دوباره، خرسندم."
با تشکر از همۀ دوستان خوبم، که هماره مرا از ابراز لطف و نظرشان بهرهمند می کنند.
میروکیو
****
تقدیم به" لیزترین مرد بر لغزندهبامِ دلم. "
۱)
...
و
تو آمدی...
-آخ!-
با اولین تی پا
بر باسنِ شعرم.
۲)
بال می خواهم
نه برای طاووس بودن و دُم تکان دادن،
نه برای مرغ بودن
و قد قد قدااااا.....
که برای
کلاغ بودن
و حسرتِ ربودنِ برقِ چشمهایِ تو را خوردن.
+ شنبه 19 مرداد13870:27 میروکیو
|