-کاش می شد به مادرم بگویم چقدر این روزها مرده ام.چند بار؟نمیدانم.
-تو میدانی؟
-می خواهم بخوابم.
-کو خواب؟
-می خواهم به همۀ عشاق با صدای بلند بگویم:ب.............له!تا کَر شوند و هرگزنشنوندباران را بر گونه هایم.
-کاش تمام شوم همین حالا.
1
2
3
تمام.
-و هستم.
نشسته بر این صندلی.
-آقای دکتر درد من چیست؟بیماری تازه ایست؟من از کسی متنفر نیستم.
-ترس؟نه آقای دکتر. من نمی ترسم.
خیلی شبها تنها بوده ام و تا صبح هی از ترس به کلید در خیره شده ام.
-عشق؟
بیراهه می روید آقای دکتر؟! من با این برف فراوان و دستهای سرد چطور به عشق
بپردازم؟
-کی؟کدام آدمها؟
-آهان!
آنها همۀ کسانی هستند که دوستم داشته اند و بعد...
من با یک ورد ساده غیبشان کرده ام.
نه دیگر گیتار هم نمی زنم.
-مجسمه های چوبی ام نیمه کاره اند و منتظر.
-کوه صدا می کند مرا اما کو وقت؟
-آقای دکتر من بیمار نیستم من آبستنم. اما این جنین لعنتی ماههاست در من
جاخوش کرده.
من درد کشیده ترین مادر هستی ام.
-دیوانه؟
از شما انتظار نداشتم آقای دکتر. ..چی؟گریه هم نکنم ؟ هان؟نه !
-می خواهم گریه کنم آقای دکتر.
-اصلاً...اصلاً شما به بقیۀ مریضهایتان برسید.
-من باید به خیابان بروم. جنینم درد می کند.
جنینم دارد یخ می زند در این اتاق با آن سقف قندیل بسته اش.
-هان...؟........
-قبول. من بیمارم آقای دکتر!
اما بیمارها حق ندارند آرزو کنند؟
-....موهایم؟
-آن مرد می گفت"چشمهایت فوق العاده است"
و حالا شما می گویید موهایم؟!.......
-امروز در این مطب چه خبر است....