10 /9 /1386 ه.ش
4:10 بعداظهر سگی
خاک بر سرت که هر چهار گزینه را غلط انتخاب کردی!
نکته!!
« چهلمین عصرگاهِ باز گشایی چشمانم است.»
.درد.
« هدف» بودی بانو و نمی دانستی...
فاحش ترین اشتباه دنیا را آنروز که به آسمان بیرون از کافه-کافۀ بار اول-
نگاهی سرسری انداختی، مرتکب شدی
،
بعد مقبول شدی به طبع کسی که خود را « صاحب نظر» معرفی کرد،...
رفت...
آمد...
بوسید،...
گفت؛ راست؟!
دروغ...
-تماشاگران با دهان باز این صحنه را نظاره گرند وتنها نور صحنه بر دهان
باز جوانترین آنها، ثابت مانده است،
: مردها؛ عشاق طبقه بندی شدۀ عام،
« صاحب نظر» اول بوی سیب می داد و خدا،
بانو هر دو را دوست می داشت.- -
بعد به بیماری دچار شد،
خودش را ناخدا میدید
حتی به خدا بودن...
پس،
به دندانهای سفیدش –که حالا دیگر سفید نبود-دست کشید..
- حالا صحنه کاملآ تاریک است، عاری از دندانها-
قدر نعمت ندانست و شانس عاشقی از او روی گردان شد...
قهرمان به احمقانه ترین شکل ممکن صحنه را ترک می کند...
حقیقت برملا می شود:
« او از عشاق طبقه بندی شدۀ عام بود »
...
صحنه خالیست،
...ورق ها بالا!...
وقت تمام است.
درد . درد. درد....
******
10 /4/ 1386 ه. ش
7:30 شنبه شب
در خیابان زرد زیر پنجرۀ اتاقم،
بزرگترین برگ پاییزی
زیر پای موجودات دوپا لگدمال می شود.
نه پسر!
من بزرگ شده ام
و بلندترم از کشش ذهن تو،
بیچاره برگ را بر می دارم...
...
تو کشته ای در من" میل معاشقه" را،
ِمی....لی....لی... که وجود خارجی نداشت.
َابلها مَردا !
تو آفریدیش،
و حالا
من
دیگر نمی خواهمَت.
******
10 / 9 / 1386 ه. ش
8 شب
"کاش سگی بودی وفادار
نه مردی که بوی پس ماندۀ زنهای بی شمار می دهد،
که من؛
مقدس بکارتِ جزء جزءام را، دو دستی تقدیمت کرده ام"
منکر می شوم تقدس معاشقه ات را؛ هم اکنون...
+ یکشنبه 11 آذر13861:35 میروکیو
|