اوایل"عاشق واره هایت" را،
ناگهان" پیامبر شدن موقتی ات" را(با آن بالهای همیشه گشوده)،
و اواخر، "حواس پرتی های دائمی ات" را،
خاستگاه، من بودم.
نمی شود عاشق بگذرد از پیاده رو،
اما نبیند معشوق رنگارنگ را،
بین آن همه خاکستری های پیاده...
اینجا، کنار خیابان،
عشقی سر راهی( نا خواسته؟) است،
عشقی که دلش لک زده برای ربوده شدن،
داوطلبی نیست؟؟
14/آبان ماه/86
ساعت 6 شبانگاه
میدان انقلاب
آش خوری
+ پنجشنبه 17 آبان13860:11 میروکیو
|