این صفحهً سفید زیر دست من چه میکند؟نکند جنایتی در شرف وقوع است؟
درون وبیرون چه تفاوتی دارد وقتی آنقدر سردرگم شده ام که به خویشتن خویش در هیئت انسانیش مشکوکم؟
مشکوکم به حضورم در این اتاق که پر شده از سایه های موهوم خاطرات دوحلقه یا یک قطرهً حاصل از ابرهای باران زا.
"مشکوکم به بیوه گی دستهایم
"
مشکوکم به کوههای مونتاژ شده در طبیعت وبه خود طبییعت-با آن اسم غلط اندازش که سبز را تداعی میکند.
کلمه...نوک زبانم است...
در کتاب مقدّس تاًکید شده خدا حتّی گنه کاران را دوست میدارد...کلمه...سرم درد میکند،قضیه مبهم است. ...
حلول "آن دستها" بر هستی بی خودی ام را در خواب دیدم...
آیا خدا که سراسر لطف است وتازگی،گاهی به جای پای" آن دو سایه ای که همهً شهر را رها کرده وبه ردّی از غبار تبدیل شدند" رنگ سرخ" نمیزند؟
آیا به آن کلمه...حالاست که ربایندگان سر برسند...که دوست داشتن...دارد یادم می آید...
مشکوکم به هنرمندی که در باغچهً روبرو رنگهایش را میکارد امّا هرگز"معشوقه اش" را آفتابی نمی کند.
...یادم می آید"معشوق" شدم وپریدم بر بوم بی رنگ هستی "آن مرد"...آن کلمه...یقین پیدا کردم که آفرینش آن کلمه...که نوک زبانم است اتفاق افتاده ومن جزئی ام از"آن دیگری".
سرم درد میکندوطبیبی که ساخته بودم کاسه به دست دور شهر میگرددو دم ازآزادی می زند.
مشکوکم به خوابهایم،حتّی به" ثانیه شمار چشمهایم" ...
"چشمهایت فوق العاده اند"
...آن کلمه دارد همهً اتاق را پر میکند...
"آن دیگری"کلمه را فراموش کرده...
آن دیگری باز در "پیله گی" آسوده است ورباینده گان ...