خدا كه نمرده است
طبيعت زيبا مرا به رقص وپايكوبي فرا ميخواند
سبزهاومخملي ها.
روستاها،مسجدها،جادة پيچ درپيچ،حتّي رودخانه پرازگل ولاي مرا به رقص وپايكوبي فرا مي خواند
رقصي چموشانه،
سرشار ازحركت ناموزون دستهاوپاها
مملو از جيغ هاي رنگي.
آن تك درخت را ببين!
درگوشم زمزمه كرد:"روزهاي خوب در راهند،گفت:اشكهايت را بر برگهايم ببارو لبخندت را بر بادسوار كن تا تصوير" محبوبت" را زوزه كشان بر ابرها نقاشي كند"
درخت،مرا به رقص وپايكوبي فرا ميخواند
درخت آرزوميكند
باد آرزو مي كند
شما انگشتانش را وقتي ساز ميزند نديده ايد
اينجا نياز به لبخندي صميمي وگرم احساس ميشود
ملحد شده ام؟كفرمي گويم؟
خدايا نفسهاي گرمت را بر اين ازخود به در شدگي ساده دلانه نثار كن!
ميخواهم حرف بزنم
حرف بزنم...
نه بادرخت
نه با كوه،نه با مادرم،
حتّي نه با تو!
خدا مرا به رقص وپايكوبي فرا ميخواند
مسكّن مي خواهم
درد دارم
+ سه شنبه 14 فروردین138623:49 میروکیو
|