"وقتی همۀ حرفهایم را بزنم، میروم، امّا با تو که باشم، حرفهایم تمامی ندارد"
-شل سیلور استاین-
دیگر هیچ چیز شادم نمی کند. حتی رنگها، حتی سرخ. حرفهایم تمام است...
دیگر مرا نه در این دنیای مجازی جایی است. نه در دنیای مجازی پیرامون.
نه در دنیای مجازیِ خود ساخته اَم. ۷۴۱ روز گذشت... و تمام.
بدرود.
***
چیزهای زیادی جُز"اَشک"
گوید به همه "بانو"یِ خود، زِ یاد بُرده ست
هر چند مِِی از دستِ مَنَش، زیاد خورده ست
گویند رفیقان، که دل و جانِ تو او بود
بر این سخنت کمی که نه، زیاد خُرده ست
گوید که دگر، عشق مرا به دِل ندارد
کوزه گشته و، میل به آب و گل ندارد
گویند که کوزه هم گهی نه گِل، که سنگ است
خارا شده ای،"سنگ"، همان که "دل"ندارد
سر تکان دهد مردک و زیرِ لب بگوید:
"گیریم که من سنگم و او گلی که بوید
زیبا رخِ او نیست دگر در دلِ سنگم
زیباتر از او گل، که در این سنگ بروید
آه...
آه!آن نگهش در نگهم مانده هنوزم
در پیچِ دل اَم، سنگِ دل اَش، مانده هنوزم
گویند که ایوب صبوری ز من آموخت
جانم به لب و دیده به ره مانده هنوزم
اما نه دگر، صبر مرا ماهِ تمام است
مردک نه دگر روشنیِ تارِ شبام است
گویید ز رَه رسیده "معشوقَکِ تازم"
ترشِ بوسه اَش، شکّرِ شیرینِ لبام است
گویید که خنده است به لب، همیشه "بانو"
بازم پرِ عشق است، زتب، همیشه "بانو"
.....نه!
هیچ مگویید، که کِذب است کلامم...
گویید که روزیست چو شب، همیشه "بانو"
گویید که "بانو"چو گلی زرد و فسرده ست
آغوشِ مقدسِ تو، از یاد نبرده ست
خنده اش به لب، لیک دلش سرخ و به خون است
بانوی تو او نیست، نه! او "عروس ِ مرده ست"...
***
خوانش
خنده با صدای نویسنده
و گریه با همان صدا